مامان و بابای طاها

سلام این وبلاگ نوشته های من وهمسرم از شادترین لحظات جدید زندگیمون هست

 
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ 

حسین وخاله هاش

یکی از دوستام برای دیدنم اومده بود خیلی حسین رو دوست داره باهاش حسابی رفیق شده حسین هم خیلی به خالش علاقه مند شده حسابی با دیدنش دست وپا میزنه و دد ددمی کنه سر وصدا راه میندازه وحسابی باهاش میخنده واسباب بازیهاشو پرت میکنه هیجانی میشه سرشو میزاره رو شونه هاش سر ، سری میکنه.................................

 خاله نسرین یکی  از دوستان خوبمه که با داشتن بیماری دیابت وکلیه ولی بسیار فعال وشاداب وخوش اخلاقه....

حسین از این خاله های مهربون زیاد داره فردا هم خونه خاله فریده اش ناهار دعوته............

خاله فریده  فوق لیسانس مدیریت خونده و  یکی از بهترین دوستامه که ٢سالی میشه ازدواج کرده وخونشون ٣تا چهار راه با ما فاصله داره ........................

خاله منصوره وخاله فرشته وخاله شکوفان هم خواستن تا قبل از سال جدید به خونشون بریم وببینیمشون......................

خاله منصوره که خیلی خیلی به حسین علاقه داره وهمیشه قربون صدقش میره  معمولا شام زیاد خونشون میریم امسال فوق لیسانس ادبیات فارسی شرکت کرده وخیلی فعاله ویک خبرنگار خیلی خوبیه............

خاله فرشته دانشجو ی  رشته خودمه از نظر خصو صیات اخلاقی اونقدر بهم شبیه که منو شیفته خودش کرده البته اون خیلی بهتره ویک ماهی هست که داره مامان میشه..

خاله شکوفان هم تازه امتحان تخصصی پزشکی داده وامیدوارم تهران رشته خوبی قبول بشه ،وقتی باردار بودم مرتب ازش سوال میکردم واونم با مهربونی به سوالاتم جواب می داد هم خودش وهم خواهر مهربونش شیما خیلی به من لطف داشتن اونها حافظ کل قران هم هستن.......

خاله زهرا که چند روز پیش به خونشون رفته بودیم یکی از مومن ترین و زاهدترین دوستامه ٢تا بچه داره با این که از من ٢ سال کوچکتره من همیشه به ایمان قویش غبطه میخورم،دختر کوچیکش از حسین ٣هفته بزرگتره،دوران بارداریمون با هم بود............

خاله منیره که خیلی خیلی دوسش دارم واقعا حق خواهری رو در من تموم کرده  ٢سال از من کوچیکتره ،برای حسین هر کاری میکنه اونقدر به حسین علاقه داره که هیچ کی ندونه فکر می کنه اون بچه نداره ،در حالی که ما با هم در یک رشته در یک دانشگاه درس خوندیم هم زمان ازدواج کردیم هم زمان بچه دار شدیم وبطور اتفاقی اسم بچه هامون یکی شد !!دکتر هر دوتامون یکی بود وجالبتر اینکه همسایه شدیم وهمسرا مونم خیلی همدیگر رو دوست دارن.....

خاله سمیرا که فوق لیسانس فلسفه میخونه واز من ٣سال کوچیکتره ویه پسر شیرینی داره با خاله ازاده  که فوف لیسانس حقوق می خونه ودرست هم سن منه و٢تا بچه کوچیک داره همسفر شمال بودیم زیاد با هم سفر رفتیم...

خاله نرگس یه بعد از ظهر با حسین به دیدنش رفتیم خیلی خوشحال شد هر وقت زنگ میزنه میگه تو رو خدا حسین رو بازم بیار دلم خیلی براش تنگ میشه نرگس از من ٣سال بزرگتره ولی همکلاسی دانشگاهم بوده با هم خیلی رفیقیم پاتوقمون همیشه امام زاده اسماعیل بود

خاله فاطمه هم ۴سال از من کوچیکتره وفوق لیسانس معماری می خونه ٣ساله ازدواج کرده ما با هم خیلی خاطره داریم با هم مشهد رفتیم جنوب رفتیم ...

 خاله فهیمه لیسانس روانشناسی می خونه و٨سال از من کوچیکتره دوست دوران غم وسختی منه خیلی خاطرش برام عزیزه...

خاله سمیه اول  که پنج سال از من کوچیکتره ولی خیلی خیلی با هم صمیمی هستیم والان ۴ماهه بارداره...و

خاله سمیه دوم لیسانس علوم اجتماعی داره ٢سال از من کوچیکتره وبا شوهرش هر وقت خونمون میان نیمه های شب میرن خیلی پر هیجان واجتماعی هست خیلی هم همدیگر رو دوست داریم..

خاله های دیگه حسین هم هستن که در دفعات بعد ازشون بیشتر حرف میزنم.،!!

دوست پیدا کردن اسونه ولی دوست خوب سخت پیدا میشه ونگه داشتنش یک هنره.

از خداوند می خوام به همه دوستانم سلامتی و ایمان بیشتر عطا کنه وبه تو حسین کوچولوی مامانی فندق من پسر شیرین ودوست داشتنی من هنر پیدا کردن دوستان خوب ونگه داشتنشونو بهت یاد بده وسعی کن قدرشونو بدونی ودوستشون داشته باشی دوست دارم هیچ وقت خاله های خوبتو فراموش نکنی ودر نبود من هم بهشون سر بزنی............

یادت نره که تو قبل از خاله های خوبت دو تا عمه خیلی مهربون ودلسوز داری که همیشه باید بهشون احترام بزاری وعاشقانه دوستشون داشته باشی بعد از اونها مریم ومهدیه دختر عموهای خیلی مهربون ودوست داشتنی پدرت ودختر عمه های مهربونم معصومه ومحسا  هستن که خیلی به تو علاقه دارن سعی کن همیشه به یادشون باشی.

 ساعت:٣بعد از ظهر روز  سه شنبه.١٣٨٨هیجدهم


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ 

امشب حسین مهمون اختصاصی داشت !

از اقوام همسرم بودن چون خیلی براشون خیلی چیزها مهمه منم سنگ تموم گذاشتمو رفتم تو اشپزخونه وسمبوسه ایتالیایی والویه اسپانیایی درست کردم وبا قهوه اسپرسو ازشون پدیرایی کردم ...شب خوبی بود وحسابی از دیدن حسین لدت بردن ومرتب بغلش میکردن ودر حالی که اصلا اهل بچه نیستن ولی خیلی از حسین خوشش شون اومده بود و کلی ازش تعریف کردن وتا اخرای شب نشستن....

این روزها با خونه تکونی وخرید لوازم ضروری وعیدی برای عزیزان واماده شدن برای مسافرت نوروزی حسابی مشغول شدیم بیشتر من ،ولی با این همه شاید باورتون نشه چقدر غذاهای متنوع ونان وشیرینی .خمیرهاوپاستاهای مختلف درست کردم البته برنامه های خاص و جدیدی برای بعد از عید دارم فردا هم یکی از دوستانم قرار شده بیاد حسین رو ببینه ونگهش داره تا من نان اتریشی و گرانت سیب زمینی درست کنم.....

چند روز پیش حسین رو خودم تنهایی بردم با کالسکه خونه یکی دیگه از دوستانم که چند ایستگاه از خونمون فاصله داره!باباش حسابی تعجب کرده بود !

شیرینیهای حسین دیگه از حساب در رفته لحظه ایی بدون اون نمیتونم طاقت بیارم باباش تا از راه میرسه سه نفری شروع میکنیم به بازی کردن باهاش خیلی خوش خندست توی این هفته هم مرتب مهمونی بودیم وبازم برای حسین هدیه جمع شد هر کی یک بار می بینتش دوست داره بازم ببینتش و حسابی دلتنگش میشه ....

سفید برفی مامان عزیز دردنه بابا جوجو کوچولوی من از خدا می خوام همیشه تو رو سر حال و شاداب ببینم...................دوست داریم خیلی زیاد.....................................

پ.ن:دوست خوبم مرمر بانوجان از محبتت ممنونم :من معمولا هر وقت از خدا برای دیگران چیزی از ته دلم خواستم خدا بهم داده برای تو هم حتما دعا میکنم اگه صلاح هست حتما خدا مشکلت رو حل کنه انشاالله.

پ.ن:از دختر عمه عزیزم به خاطر راهنمایی هاش ممنونم.

وخیلی از شما دوستان خوبم سپاسگذارم که با سر زدنهاتون وتلفن هاتون منو وحسین رو خوشحال میکنید: زهرا،سمیه،اسما،منیره،منصوره،نسرین،فرشته،فاطمه،فهیمه،نیلوفر،...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤ 

امید دل من به من نگاهی کن                                  که جان از نگاهت صفا میپذیرد

بخواه از خدا تا ببخشد گناهم                                  که تو آنچه خواهی ،خدا میپذیرد

ولایت حضرت ولی عصر عجل الله فرجه الشریف را به همه عاشقان ان حضرت تبریک میگویم

رود را پیچیده ام اثر از ابی ندیده ام نه زلالم نه پاکم می خواهم یک دل سیر رودخانه باشم کنار دشت گل یک عبور بی فاصله باشم می خواهم همه اقاقیها رو رنگ بزنم بین گلهای باغچه غلت بزنم می خوام شادی کنم به روی نگاهت لبخند بزنم   خوابم یا بیدارم صدات رو دیگه ندارم حرفات رو نزار به پای گناهم خیمه زده پلکهای نگاهم در این جاده من بی گناهم .............

مولایم صدایم کن  که مدتهاست صدایی از تو در گوشم زمزمه نمیشود تو بگو با سوالهای بی جواب در حیاط خلوت ذهنم چه کنم؟

با کدامین امید ظرفهای دلم را پر کنم؟

وچرا دیگر خنده هایم مرا صدا نمیزنن؟

گریه هایم را دوست دارم با من حرف میزنن شاید برای اینکه از تنهایی نجاتم دهند نفسهایم از شماره در امده اند وبه بی زمانی خود را می رسانن ....

مولایم صدایم را میشنوی نگاهی به من گنه کار کن که نگاهت چون خیسی باران بر تنم مینشیند هر بار به بهانه دیدنت جانی دوباره در وجودم می دمد ......

مولایم مرا ز خود جدا مکن مرا دگر رها مکن مرا از کهکشان دلت از این ستاره ها جدا مکن...

بابا مهدی خوبم شهادت مظلومانه پدر بزرگوارتان را به شما تسلیت میگویم

امروز حسین من هفت ماهش تموم شد با وزن ٩کیلو و۵٠٠گرم وقد ٧٣

امروز می خوام یه دعای خیلی بزرگ رو براش از امام حسن عسگری علیه السلام ارزو کنم :

  • خدایا ذهن پسرم رو از همه الودگی ها ووسوسه های شیطانی مصون بدار واو را از مقربین درگاهت قرار بده تا به خونخواهی مولایش امام حسین علیه السلام در صف سربازان حضرت مهدی عجل الله فرجه الشریف با دشمنان اهل بیت بجنگد ورستگار شود.   

دستگیری عبدالمالک ریگیدستنشانده اسراییل وامریکا را به دست سربازان گمنام امام زمان عجل الله فرجه الشریف به همه شما دوستانم تبریک می گویم.


کلمات کلیدی: شهادت ، دعا ، ارزو
 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢ 

تو می تونی بهترین باشی!

پسر خوبم عزیزکم

زندگی یعنی تلاش یعنی خودسازی یعنی بزرگ شدن ........................................

خداوند در قران فرموده اند ما انسان را در رنج وسختی افریدیم واحادیث زیادی داریم در رابطه با این که اگر می خواهید بدانید چه مقام وشانی در پیشگاه خداوند دارید ببینید به چه فکر میکنید....................................

نازنین مامان سخته ولی میشه چون من تونستم روی افکارم کار کنم واز مادیاتی مثل خرید وسایل خونه ،لباس،خریدعید،خوراک،منفی فکر کردن ،بد دلی،بد بینی،ودیگر رزایل  بدون ادعا کردن باید بگم کم کنم وتا حدودی به صفر برسونم وخیلی زحمت کشیدم ودوست دارم افکار جدید وخوبم رو حفظ کنم وادامه بدم این کار باعث شده راحتتر بخوابم عشقم به بابایی خیلی بیشتر بشه نسبت به تو حرص وجوش نخورم ودر بیشتر مواقع با ارامش وبدون حسا سیت و با توکل بیشتر راحتتر رفتار کنم ونسبت به حرفهای دیگران بی تفاوت باشم مگر حرف حق یا سازنده ایی به من بزنن جز این موارد اصلا نه بهم بر می خوره نه حساس میشم نه برام مهمه که چه کسی  این حرف رو بهم زده نه برام مهمه که چه طوری  یا چه کسی در موردم فکر می کنه کاری که درست باشه وخدا راضی باشه خودم راحت باشم انجام میدم بی خیال حرف مردم..........................

از تو هم می خوام شیرین مامان ،  وقتی بزرگ شدی به همه توجه کن همه رو دوست داشته باش ولی به هیچ چیزی جز رضایت خداوند فکر نکن که باعث اسیب روحی و جسمیت  خواهد شد که جبرانش سخت وطاقت فرساست.......

عسلی بابا،شیرینکم در اطرافت ادم های خود خواه ومغرور زیاد خواهی دید ولی تو سعی کن با داشتن دانش فراوان وزیبایی وثروت متواضعترین افراد باشی تا همه تورو دوست داشته باشن و با افراد مغرور همون کاری رو بکن که ما پیش گرفتیم تا می تونی فاصله بگیر و رفت وامدت ر و کم کن که به مرور روحت خراشیده نشه.....................

تو روز بزرگی به دنیا اومدی قدرش رو بدون روز مردی که افکار و اعمالش تنها یک اسطوره نبود بلکه خواست به همه دنیا تا قیامت درس شهامت در مقابل همه بدی ها بده تو می تونی با نفس سرکشت مبارزه کنی تو می تونی بدون توقع داشتن به دیگران محبت ودوستی کنی تو میتونی بدون توقع داشتن از دیگران زکات زیبایی وثروت وعلم وسلامتیت رو بدی تو میتونی بهترین باشی .

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱ 

بزرگ فکر کن!

در تمام روز مشغول کار کردن بودم و اصلا متوجه نشدم کی ساعت اویزون شب شدو اقا یاسر اومد حسابی خسته بودم ولی طبق معمول نگذاشتم اقا یاسر متوجه بشن اخه اونم حسابی از شلوغی کار وبیرون خسته بود سرما خورده هم بود ومن جاش رفته بودم خرید اشغالهارو دم در گذاشتم وپول صاحب خانه رو دادم وسفارش های لباس رو از خیاطی گرفته بودم با این همه خودمو مرتب کردم رفتم یک لیوان اب میوه که از قبل اماده کرده بودم به دستش دادم بعد از کلی بگو بخند گزارشات روز که به کیا زنگ زدم کجا رفتم برای عید چه کارایی کردم از خونه تکونی ها از شیرین کاری های حسین کوچولو و از دلتنگیم بهش ،صحبت کردم شامو با مخلفاتش اوردم وحسین جون جونیمو که مرتب نق نق میکرد و کلافه یه لقمه خواب بود تو بغلم گرفتم وتو گوشش لالایی خوندم تا خوابید دیگه فرصتی نبود همه خوابیده بودن باز غرق افکارم شدم به گذشته فکر میکردم به کسانی که یه زمانی چقدر دوستم داشتن ولی حالا منو به کل از یاد بردن به اینده فکر میکردم که ایا منم اونهارو فراموش خواهم کرد؟واین که چقدر از ادمهای بی خیال وبی دغدغه متنفرم از ادم های خود خواهی که تنها به راحتی خود و خانوادشون فکر میکنن از ادم هایی که فکر وذکرشون جلوی ایینه هست لباس خوب خونه راحت ماشین خوب تنها به این فکر میکنن که سرنوشت خودشون چی میشه محکم به اسباب وسایلشون می چسبن در حالی که از اطرافیان خود خبر نمی گیرن یا تنها به یک تلفن کوتاه بسنده میکنن چون خودشون سیر می خوابن نمیپرسن ایا خواهر یا برادر یا همسایه یا دوستشون شام وناهار دارن ؟اصلا گوشت یا مرغی برای خوردن دارن؟برنج دارن؟لباس شب عید دارن؟ایا میتونن مهمونی بدن؟یا چون ندارن از خجالت مهموناشون خونه نمی مونن؟

حسین جونم عشق مامانی جیگر بابا تو کسی نباش که از دیگران یادت بره برات مهم باشه که اونها هم سفرشون پره یا نه؟تو پسر خوبم یادت باشه  که به همون اندازه که اقوامو دوستانت به محبت تو احتیاج دارن به توجه تو به نگاه تو به کمکهای مالی تو نیز احتیاج دارن تو پسر با هوش من پسر مهربون من یادت باشه وقتی بزرگ میشی که بزرگ فکر کنی...


کلمات کلیدی:
 
حسین وشمال
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ 

از جمعه تا دوشنبه صبح سه نفری شمال بودیم واقعا میگن صله رحم باعث طول عمر میشه درسته ها اخه شادی و نشاط دیدن اقوام خیلی به ادم روحیه میدهخنده

هوای بسیار خوبی داشت وکلی چیزهای تازه یاد گرفتم اونقدر برام جالب بود که حسابی سرم رو گرم کرده بود...  حسین هم کلی با همه بازی کرد وغداهای جدیدی مثل ماهی خوردو خیلی خوشش اومد کنار دریا هم رفت زبان

وقتی به خونه برگشتیم ١٧ ساعت ناپیوسته خوابید منم شروع کردم به کارهای خونه از جمله گرفتن اب پرتقال، لیمو شیرین ،سیب وهویج .......خوشمزه

از اول زمستان مرتب اب میوه جات گرفتم تا هم خودمون بخوریم هم حسین جونم گاهی به چندین کیلو هم میرسه ....................

صبحا فرنی براش درست میکنم ظهر ها هم سوب شبها هم برنج با گوشت یا مرغ یا ماست....

جدیدا وزنش نکردم ولی لاغرتر شده اخه لثش خیلی اذیتش میکنه نمیدونم کی دندون در میاره؟؟!!.....

سرو صداهاش بیشتر شده گا گا گیگی زیاد میگه..ولی ماما وبابا نمیگه!!

تا امروز که هر کی حسین رو دیده میگه انگاری خودتو رو کوچیک کردن اخه بوری و سفیدیش خیلی به خودم رفته......مژه

پسر قشنگ من پسر محبوب من نازنین من امیدوارم در اینده هم مثل الان که همه ازت تعریف میکنن وتو می خندی و مغرور نمیشی اون موقع هم مغرور نشی و با تواضع بیشتر بخندی و من تو رو همیشه شاد و خنده رو ببینم دوست ندارم هیچوقت خودت رو برای بنده های خدا بگیری...........................دوستت دارم وبرای شاد موندنت دعا میکنم.

 

 

 


کلمات کلیدی: شمال ، غذا ، اب میوه ، صله رحم
 
حسین در جشن بزرگ ملی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ 

وای چه شوری بود چه جمعیتی !چقدر کیف داد چقدر شادی کردیم خیلی خیلی خوش گذشت ما از صبح زوذ رفتیم تا ساعت یک!هورا

چند بار از حسین فقط تنها عکس و فیلم جداگونه گرفتن همه نگاش می کردنعینک

خیلی ها پرچمشونو میدادن به اون بعضی ها هم قربون صدقش میرفتن وبعضی های دیگه هم دلا میشدن تو کالسکه رو نگاه میکردن ومیخندیدنخنده

اتفاق خوب دیگه ایی هم افتاد از نزدیک با اقای حداد عادل سلام علیک کردم ایشون هم با گرمی جواب دادن خیلی ذوق زده شدم اخه من ایشونو خیلی دوست دارمقلب

اتفاق خوب دیگه ایی که افتاد از اخیار ٢٠:٣٠ هم باهام مصاحبه کردن تو خود میدون ازادیمژه

یه اقای مهربون هم با دیدن حسین گفت شک نکنین که با اوردنش برای همیشه بیمه اش کردین...........................چشم

یکی از دوستان بسیار زیبا وبسیار مهربون و مومن وبسیار دوست داشتنیمو در لحظات اخر همراه همسرش دیدم چنان خوشحال شد وقتی حسین رو دید وبغلش کرد و گفت عین عروسک خارجی می مونه چقذر قشنگه داماد خودمه!بغل

خلاصه خیلی روز خوبی بود چشم همه کسانی که نمیتونن ملت با غیرت وبا صفای مارو ببینن کوووووووووووووور.

رهبر عزیزم ما همیشه دوستت داریم و جان ومال وفرزندانمون رو فدایت می کنیم .


کلمات کلیدی:
 
دغدغه ها و22 بهمن
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ 

سفید برفی مامان،  نفس بابایی،

 دیگه چیزی نمونده ٨ماهه بشی قربون دستای کوچولوت بشم که این قدر سفید وتپلی وقشنگه وقتی دوتا دستاتو با هم میکنی تو دهن کوچولوت وپاهای کوچولوتو تند تند میک میزنی قیافت خیلی خواستنی میشهخوشمزه

وقتی با پاهات بازی میکنم وتو قهقهه میزنی یه کارخونه قند فریمان تو دلم اب میشهنیشخند

چقدر شیر خورنت و بازی کردنت تو وان حموم رو دوست دارم چقدر پوف پوف کردنت شیرین وخوشمزستخوشمزه

نگاهای نمکی تو دل ادمو ضعف میاره ....ادم اشتهاش باز میشه ....خنده

وقتی با لبای کوچولو وسرخت قاشق غذا رو قاپ میزنی ...ادم میخواد بخوردت...چشمک

وقتی می خوابی دلم می خواد زود بلند بشی تا باهات بازی کنم...گاهی اونقدر نگات می کنم که یادم میره خودمم باید بخوابم...خواب

شاید فکر میکنی همه دغدغه صبح تا شبم تویی ولی در واقع این طور نیست چون من دغدغه های دیگه ای  هم دارم مثلا این که کی فرصت میکنم نماز قضاهامو بخونم یا روزه های قضام رو بگیرم تا دغدغه اصلاح شدنم ودیدن روزی که تو رو در صف سربازان امام زمانمون{عج} ببینم تا دغدغه آزاد شدن قدس و آزاد شدن حاج احمدمتوسلیان.

ولی درست کردن شام و مرتب کردن خونه و مواظبت از تو اصلا برام دغدغه نیست چون با یاری خداوند از عهده همه این کارها به تنهایی هم براومدم و اصلا به کسی وابسته نبوده و نیستم. با داشتن مادربزرگ و پدربزرگت و دوستای خوبی که مرتب به دیدنت میان و یا مرتب تماس میگیرن تا از احوالت جویا بشن. ولی به هیچکدومشون وابسته نیستم و هیچ توقعی از هیچکدومشون ندارم. دوست دارم تا توان دارم همه کارهامو خودم انجام بدم هر چقدر هم سخت باشه. دوست دارم زنی ضعیف و ناتوان چه جسمی و چه روحی نباشم. دغدغه من اینه که مادری باشم با اراده و پشتکار که همه رو دوست داره و سعی میکنه به همسر و پسر نازش خوش بگذره.ماچ

نابغه کوچولوی من، تو مرد بزرگی خواهی شد. یک مخترع بزرگ و شاید کسی که بتونه چیزهای بزرگ و مهمی کشف کنه...از خود راضی

فندق مامان، من منتظرم تا تو زودتر کلمات رو یاد بگیری تا برات مرتب کتاب بخونم و تمام جاهایی که تنها خودم بلدم ببرمت تا چیزهای زیادی یاد بگیری و زود پیشرفت کنی...بغل

البته دغدغه های دیگری هم دارم مثل فردا دوست دارم سه نفری به امید خدا توی این راهپیمایی شرکت کنیم تا همه دنیا بفهمن که بزرگمردان کوچک چطور برای آینده خود تصمیم می گیرن و با حضورشون انقلابی نو می آفرینن.

 سی ویکمین سالروز انقلاب اسلامی را به همه شما دوستان خوبم تبریک می گو یم.

 22بهمن همه با هم در میدان ازادی

 

 


کلمات کلیدی: دغدغه